♥...¤¤ PURE LOVE ¤¤...♥
HoMe | eMaiL | Design | Profile
همسلیـــ ناسمـــ باورت میشهــ ؟ باورت میشه دارم میشم عروس نازتـــ ؟ دیدیـــ عشقمـــ گفتمـــ خدا کمکمونـــ میکنه ... گفتمـــ خونوادت راضی میشنـــ و باید صبر کنیمـــ ... حالا مونده خونواده منـــ که ایشالا راضی میشنـــ ... وایـــ انگار تو رویاهامـــ میبینمـــ که شدمـــ عروس پسریـــ که ۳ ساله عاشقشمـــ و عاشقمه ... این ۳سالیـــ که با کلی دلتنگیـــ و دردسر تحملـــ کردیمـــ که یه روزی مال هم بشیمـــ ... سلامــــ دوستایـــ عزیزمــــ خوفینــــ ؟ عشقولیاتونـــ خوفنـــ ؟ من و همسلیـــ هم خوبیمـــ هم یکمـــ بد ... قبل از همه چیــــز میخوامـــ بگمـــ آپ قبلیم که مربوط میشه به دیروزمـــ بخونینـــ ... ممنونمـــ ... وایـــ که دلمـــ لک زده بود واسه نوشتنـــ ... درسته این مدت آپ نمکردمـــ ولی به یادتونـــ بودمـــ و بهتونـــ سر میزدمـــ ولی وقتـــ نظر دادنـــ نداشتمـــ ... شرمنده ... بعد آپ میام نظرامو مینویسمـــ و دعوتتون میکنمـــ ... این مدتـــ به خاطر مریضی مامان اصلا درس نخوندمـــ ... یعنی بعد عید اصلا نخوندمـــ و کلی درس جمع شده ... پروژه هارو با مشکل تمومــ میکنمـــ و هنوزمـــ چندتاشـــ مونده ... خوبــ بریمـــ سراغــ اتفاقاتــ این چند روز گذشته ... جمعه که از صبح فقط تو خونه با آجیمـــ کار کردیمـــ و من به شدت خسته شده بودمـــ و شوهیـــ خانمـــ سر باغشونـــ تشریف برده بودنــ و خبری ازشونـــ نبود ... بعد یکمـــ استراحتـــ کردیمـــ و چونـــ خسته بودیمـــ از بیرونـــ شام گرفتیمــ و سر سفره در حال خوردنـــ غذا بودیمـــ که موبایل مامانیـــ زنگـــ خورد .. منم به مامان شوهریـــ اس دادمـــ و تصمیم گرفتمـــ فردا بزنگمـــ ... شنبه ساعت ۸ کلاس داشتمـــ و مثل همیشه یکم دیر رسیدمـــ ... بعدشم که ۱۰ تا ۱۲ کلاس تمدنـــ داشتیم و با بجه ها تصمیم گرفتیم تا کلاس شروع نشده بریم از بیرونـــ صبحونه بخریمــ .... حالا بماند که دوستامـــ تو کلاس چه کاراییـــ که نکردنـــ ... نگو مامان شوهریـــ ۳۰ مین بعد به مامانمـــ زنگ میرنهـــ و نزدیک ۱ ساعتـــ باهم حرف میزننـــ ... منم زود زود به آجیمـــ اس میدادمـــ و گزارش میگرفتمـــ ... حمید فعلا کار ثابتی نداره و پیش باباش کار مبکنه و منم درسم تموم نشده ... فعلا باید صبر کنیمـــ تا حمید یه کار ثابت پیدا کنه ... شرایط خونواده حمیدمــ برای من : من باید برای همیشه برم و گرگان زندگی کنمـــ چون حمید تک پسره و نمیشه خونوادشو تنها بزاره .... شرایط مامانمــ برای حمیدمــ : اینکه باید یه کار ثابتـــ پیدا کنه و چون من دختر کوچیک خونوادمـــ و خیلی بهم توجه کردنـــ یکمـــ حساسمـــ و حمیدمـــ نباید اذیتمـــ کنه و انقدر باهام مهربونـــ باشه که من جای خالیـــ خونوادمـــ رو احساس نکنمـــ ... ۲تامونمـــ شرایط رو قبول کردیمـــ و مادرمـــ ۶ماه الی ۱ سال به حمیدمــ فرصت داده تا کار ثابت و اداری پیدا کنه ... در نتیجه فعلا باید ۱ سالمـــ دلتنگی و دوری رو تحمل کنیمـــ .... پ ن۱ : دوستای عزیزمـــ برای حمیدمـــ دعا کنینـــ که یه کار خوب پیدا کنه .... پ ن۲ : از آجیـــ گلم نیلوفر ممنونمـــ که تو این مدت هی بهمـــ اس میداد و تنهام نزاشتـــ ... پ ن۳ : از همه شما آجیـــ های گلمـــ و داداشی ها ممنونمـــ که در نبودمـــ تنهام نزاشتینـــ و بهم سر زدینـــ و نگران مادرم بودینـــ ... سلامـــ دوستایـــ عزیزمـــ خوفیــــــن ؟؟ همسلیاتونــــ .... عشقولیاتونــــ .... همگی خوبن ؟ چه خبرا ؟؟؟ امروز دقیقا ۶ماه و ۲۸ روزِ که ندیدمشــ ... این همه مشکلات + دلتنگیـــ شدید که واقعا دیگه نمیتونمـــ تحمل کنمـــ ... اون لحظه میخوام یه جایی باشم و داد بزنم ... خسته شدمــــ خدایـــــــــــــــــــــــــــا ... شکسته شدمـــ ... داغونـــ شدمـــ ... کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و گفت : "مي گويند فردا شما مرا از بهشت به زمين مي فرستيد اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟" خداوند پاسخ داد : " از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام .او از تو نگهداري خواهد کرد ." اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خواهد برود يا نه : "اما اين جا در بهشت من ، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند ." خداوند لبخند زد : "فرشته تو برايت آواز خواهد خواند هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود ." کودک ادامه داد : "من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم !؟" خداوند او را نوازش کرد و گفت : "فرشته تو زيباترين وشيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي درگوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني ." کودک با ناراحتي گفت : "وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم چه کنم ؟" اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت : "فرشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد خواهد داد که چگونه دعا کني . " کودک سرش را برگرداند و پرسيد : " شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند ، چه کسي از من محافظت خواهد کرد ؟" "فرشته ات از تو محافظت مي کند . حتي اگر به قيمت جانش تمام شود." کودک با نگراني ادامه داد : "اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود ." خداوند لبخند زد و گفت : " فرشته ات هميشه درباره من با تو سخن خواهد گفت و به تو راه بازگشت به سوي من را خواهد آموخت. گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود . " در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد . کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند . او به آرامي يک سوال ديگر از خدا پرسيد : "خدايا اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگو !" خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني... پ ن : الان ( ۲۱:۴۷ ) عشقم زنگ زد ... رفتن کارخونه دوست باباش یه جایــ داره مهمونی گرفتنـــ ... صدای خنده و آهنگ میوند ... همگی داشتن میرقصیدنـــ ... حمیدمـــ چون میدونه من زیاد سر حال نیستم هی زنگ میزنه .... وقتی صداشو شنیدم که داره از ته دل میخنده و خوشحاله خوشحال شدمـــ ... سلامـــ حمیدیـــ نازمــــ همسلیــ شیطونمـــ الانــ که دارمـ اینجا مینویسمــ دقیقا ساعت 5:00 صبح 9 فروردینــ ... یعنی زمان دقیقـ اعترافت به عشقی که نسبت بهم داشتیــ ... 3سال پیشـ ... 88/1/9 صبح ساعت 5:00 .... چه صبحی بود ... یه صبح فراموش نشدنیــ ... هنوزمـ که هنوزه نگاهتـ ... چشای نازت از ذهنمـ فراموش نشده ... یادتهـ ساعت 5:13 بود که بهم اس دادی : دارم میام اونجا با امیر سنگک گرفتیمـ . نزدیک شدم تک بزنم میای پایین ببینمت ... عین اس رو نوشتمـ حمیدمـ ... قبل این اس بهم ساعت 4:58 اس دادی که : شیوا میتونم یه چیزی بگم ؟ گفتم آره ... گفتی : یکی از دلایلی که اومدم تبریز تو بودی ... اصلا باورم نمیشد ... از پله ها میومدم که دیدمتــ ... اون لحظه نمیدونستم دارم چیکار میکنمــ ... امیر گفت شیوا چی شده ؟ گفتم دل درد دارم و اون با محدث رفتن آشپزخونه که هم برام دارو بیاره هم باهم نونارو مرتب کنن ... نشستم رو پله ها ... نشستی پایین پله ها رو زمین و تکیه دادی به دیوار ... فقط نگام میکردی و یه غمی تو چشات بود ... خجالت میکشیدم ... یادته امیر برام آب نارنج آورد که بخور برات خوبه ... ولی آخه اول صبحی آب نارنج !!! ... وایــــــ ... الهی بمیرم که به خاطر من مجبور شدی اینو بخوری .... یه لحظه برگشتی طرف من ... چشات پر اشک بود ... هیچی نگفتی و من اون لحظه تو چشات همه ی عشقتو دیدمــ ... عاشقت شدمـــ ... دلم هوری ریخت ... اون حمید شیطون داشت با کلی التماس نگام میکرد ... گفتم چرا ناراحتی ... گفتی شیوا نمیخوام داداشت باشم ... میخوام ... میخوام به عنوان همسرت منو قبول کنیــ ... برگشتی خونه مامان بزرگم و باز اس شروع شد ... حمید منــ ... نفســ منــ ... با اومدنتـــ زندگیمو عوض کردیـــ ... تو این 3 سالـ معنایــ واقعیــ دوست داشتنــ و عشقــ رو بهم یاد دادیــ ... یاد دادیـــ چقدر صبور باشمـــ ... به خاطر چیزی که میخوام بجنگمــ و خسته نشمـــ ... بهم انرژی دادیـــ ... یاد دادیـــ که وقتی میگیم دیگه من و تو وجود نداره و ما شدیمـــ یعنی باید تو همه شرایط باهم باشیمـــ ... کنار هم باشیمـــ و همدیگرو تنها نذاریمــ ... بهونه ی زندگیمــ بابت عشق پاکتــ ... همه ی مهربونیاتــ ... صبوریتـــ ... تحمل کردناتـــ ... دوست داشتنت و وفاداریتـ ازت ممنونمـــ ... خدایا... خدایــ مهربونمـــ 1000 بار شکرت میکنمـــ که پسری مثل حمید سر راهم قرار دادیــ ... ازت خواهش میکنمـــ همیشه مواظبش باشیــ و تا آخر عمر مارو برای هم بخوایــ ... سلامـــــ دوستای عزیزمــــ .... آجی هایـــ خوشملمـــ ... داداشایــ خوبمــــ ... خوفینـــ ؟ همسلیاتونـــ ... عشقاتونـــ .. همگی خوبینـــ ؟ عید خوش میگذره ؟ زیاد آجیل و شیرینی نخورینا تپل میشینـــ ... تا الانــ با خوندنـــ حرفای بالایی که مخصوصـــ عجقمـــ بود متوجه شدینـــ که قضیه از چه قراره .... قضیه از این قراره .... هی هی ... عزیزای منـــ امروز سومینـــ سالگرد عشق من و حمیدرضامِ ... عشقیــ که باعث شد من و حمیدم خیلی چیزارو یاد بگیریمـــ ... الان ساعت 5 صبح اومدم آپ کنمـــ که هم یه جشن کوچولو باشه واسه سالگردمونـــ هم داستان آشناییمونو براتونـــ بنویسمـــ که خیلیاتونـــ ازم خواسته بودینـــ و امروز براتونـــ نوشتمــ ... ( ادامهــ حرفامونــ ) ... راستش ما هنوزمـــ نتونستیمـــ همدیگرو ببینیمـــ و بدجوری دلتنگ همیمـــ در حد تیمــ هایـــ جام جهانیـــ ... مامان شوهری 5شنبه به سلامتیـــ عازم مکه هستنــ و امیدوارمـــ عروس گلشونو فراموش نکنن و برای منم یه چیزی بیارنـــ .. الانم از مشهد براشون مهمون اومده و من و حمیدمـــ روزیــ 1بار اونم خیلی کم باهم میحرفیمـــ ... دیشب آقایـــ همسلیـــ فرمودنــ بعد عید یهو میاد تبریز ... به منمـــ نمیگه و میخواد غافلگیرمـــ کنه .... وایـــ من که اصلا نمیخوامـــ اینجوری بشهــ ... قبلش بگه که خوشگل کنمـــ خودمو ... دوستایــ نازمـــ خیلی طولانی شد آرهــ ؟؟؟ هی هی ... حالا اگه خسته نشدینـــ و حوصله دارینـــ بفرمایینــ " ادامهــ حرفامونــ " که داستان آشناییمونهـــ ... فقط خیلی طولانیه و امیدوارم تا آخر بخونبن و از همین جا تشکر میکنم از همگیـــ پ ن ۱: دوستای گلمـــ به علت یه اشتباه کوچیکــ رمز همتون پاک شد ... انقدر نالاحتمـــ ... میشه دوباره بهم بفرستینـــ ؟ پ ن ۲: بچه ها بازمـــ مشکل همیشگیـــ و " درج متن تبلیغاتیـــ ... " ..... همسلیـــ قشنگمـــ امیدوارمـــ و آرزو دارم سال 91 برامون بهترینارو داشتهـــ باشهـــ ... امیدوارم همگی خوب باشینــــ ... پر از انرژیــ و عشقـــ و خوشیـــ ... نه مثل منــ و حمیدمـــ دپرس عصرش با دوستام یه جمع دخترونه 5 نفری رفتیم ائل گلی و کلی خوش گذروندیمـــ ولی من همش فکرم پیش همسلی بود و جاشو خالی میکردمـــ از وقتی برگشت روزای بدمون شروع شد ... بعدا نوشت : بازمـــ مثل همیشهــ نتونستم خیلی از شما دوستای عزیزمـــ خبر کنم ... <<< درج مطالب تبلیغاتی <<< ... معذرت میخوامــ ... اگه آدرس وبلاگم رو بخش وبلاگ دوستان ادد کرده باشین میبینین آپمـــ ... 
وایـــ که اگه بدونیــ شنبه چه حالی داشتمـــ وقتیـــ مامانــ بهم گفتـــ که شماره خونه رو بهشون بگمـــ ؟؟؟ استرسی داشتمـــ که نپرســ ... تمامـــ بدنمـــ یخ کرده بود ... 

![]()
عاشقتمـــ دوماد یکی یدونمـــ
میپرستمتـــ شوشویی شیطونمـــ
![]()

![]()

کل هفته کلاس دارم به جز دوشنبه ها ... مریضی مامانـــ به کل انرژی ازمـــ گرفته ... واسه همینـــ حس نوشتنـــ نداشتم ... 
![]()
بله ... همسلیـــ ما پشت خط بود و زنگ زده بود واسه تبریکـــ روز مادر و خودشیرینیـــ ....
کلیـــ با هم حرف زدنـــ و من کلی از دومادمونـــ خجالت کشیدمـــ ... درسته در جریانـــ دوستیمونـــ هست و با همسلیـــ دوستای خوبیـــ هستن ولس خوب دیگهـــ ... وقتی دید من خجالتـــ میکشمـــ بهم چشمکـــ زد و آرومـــ گفتـــ یادش بخیر منمـــ این روزارو داشتمـــ ... 
![]()
تو راه که با دوستم پروانه بودیمـــ زنگیدم به مامانــ شوهریـــ و تبریک گفتمـــ میخواستمـــ خدافظیــ کنمـــ که گفتنـــ شیوا جانـــ میشه شماره خونتونـــ و موبایل مادرتونو بهم بگیـــ ... من هنگ کردمـــ ...
یه لحظه حس کردمـــ تمام بدنمـــ یخ زد ... خوبه حالا دوستم باهام بود ... از استرس دستشو گرفتمـــ و چون صدام بدجور میلرزید نخواستمـــ پشت تلفنــ دیگه حرف بزنـــم و گفتمـــ اگه میشه براتونـــ اس کنمـــ و قبول کردنـــ ... ![]()
.
نتیجه حرفاشونــ این شده که :![]()
![]()



![]()

جواب آزمایشــ مامانـــ نشونـــ داد که بایـ ــد یه مدتــ دارو و آمپولــ مصرفــ کنه تا پلاکتــ خونشــ زیاد شه بعد بتوننــ عمل کننــ ... هنوزمـــ درد داره و فقط با مسکنــ کمیــ دردشــ آروم میگیره ... بازمـــ محتاج دعاتونمــ 
این مدتــ به خاطر مامانــ و درسـ و مشکلاتیــ که داشتمـ نتونستمــ آپ کنمــ ... به خیلیاتونـــ سر زدمـ عزیزای دلمــ و قول میدمــ فردا شبــ به همتونــ سر بزنمــ 

جمعه شب که همه مشغول شام خوردن بودیمــ ( من ، مامیـــ جونمــ ، آجیــم و دوماد گرامیــ ) همسلیــ نازمـــ به مامانـــ زنگــ زد و روز مادرو تبریکـــ گفت و منمـ پیشــ دومادمونــ کلیــ خجالت کشیدمـــ و اونمـــ یه چشمک بهم زد ... منم اون شب به مادر شوهریـــ اس دادمـــ و قرار شد فرداشــ زنگ بزنمــ ... صبحـــ تو راه دانشگاه زنگیدمـــ و خیلیـــ مهربون و گرمـــ باهام حرف زدنـــ و گفتنـــ ....
دخترمـــ میشه شماره تلفنـــ خونتونـــ و مادرتون رو بهمـــ بگیـــ ... (شیوا هنگــ میکند
) ... صدامــ لرزید و دستامــ یخ کرد ، دوستمــ دستمو گرفتــ و گفتـ بگو زود باشـ دیگه ۳ ساله منتظر این لحظه ای ولیــ من دیدم زشته اینجوری صدام میلرزه گقتم ببخشید اگه میشه براتون اس کنمـــ و زود خدافظیـــ ... 
![]()
دوستای عزیزمـــ الان دارم میرم دانشگاه . قول میدم فردا شب بیام ماجراهای این مدت که نبودمــ رو مو به مو براتونـــ تعریف کنمــ ... ممنونمـــ که تو اینـــ مدتـــ تنهام نزاشتینــ و برای مادرمـــ دعا کردینــ ![]()

وایــــ آجیــــ های عزیزمـــ .... داداشای خوبمـــ میدونمـــ از دستمـــ ناراحتینـــ ... دلخورین که چرا ۱ ماهِ نیستمـــ ... به قول آجیـــ بهاره که ایندفعه دیگه موجه نیستـــ ... نگرانمـــ بودینـــ ... شرمنده که نمیتونستمـــ بیامـــ ... ببخشید که نگرانتونـــ کردمـــ
... ولی به همگی سر زدمـــ و پستارو خوندمـــ و نظر دادمـــ ...
همینـــ اول پست از همگیتونـــ ممنونمـــ که یه لخظه هم تنهام نذاشتینـــ ... خوشحالمـــ که دوستایـــ مثل شما دارمـــ ![]()
تو این ۱ ماه اگه بدونینـــ چه مشکلاتی که آجیـــ شیواتونـــ نداشت ... هنوزمـــ درگیرمـــ
نمیدونمـــ چیکار کنمـــ ... نمیتونمـــ هیچ کدومُـــ حل کنمـــ ... خیلی داغونمـــ ... انقدر خسته شدمـــ که اگه نگرانـــ مامانــ وعشقمـــ و آجیمــ نبودمـــ از خدا میخواستم خلاصم کنه
... شاید خدا داره امتحانمـــ میکنه ... ولی من طاقتشو ندارمـــ ... بریدمـــ ... ![]()
بچه ها خیلی سخته عزیزترینتـــ جلو چشاتــ روز به روز ضعیف تر بشه . بدونیــ داره عذابــ میکشه ... داره آب میشه ولیـــ تو هیچ کاریـــ از دستتـــ بر نمیاد ... ۲۴ ساعته گریه کنه ... درد بکشه ... حتی دردش یه لحظه هم آرومــ نگیره ... قرصــ و آمپولــ اثر نکنه .... فقط کاری که میتونیــ انجامــ بدی اینکه با ۱۰۰۰ بدبختیــ چلو اشکاتو بگیریــ تا نفهمه که تو هم داریــ عذابــ میکشیــ ... به ظاهر براشــ بخندی ... باهاش شوخیــ کنیــ ... ولی شبا تا صبح براش گریه کنی ... چون عزیزته ... چون تو از وجود اونیـــ ... چون مادرته .... مادری که همه چیزشو به پات ریخته تا به اینجا برسیـــ ... چه سختی هایی که نکشیده ولی نذاشته تو خم به ابروتـــ بیاد ... با دستایی که وقتی بچه بودی با مهربونی نوازشت میکرد ... بغلت میکرد ... ولی الان دیگه نمیتونه ... باید عمل بشه ... ولی با مشکلی که تو خونش هست و پلاکتش کمه نمیتوننـــ عمل کننـــ ( به دلیل بیماری که داره پلاکتش زیاد نمیشه ) .... تو ۱۷ سال ببینیــ داره عذابــ میکشه ولی تا ۱ ماه پیش سعی میکنه بخنده تا دختراش ناراحت نباشنــ ... ولی تو این ۱ ماه دیگه نتونه طاقتــ بیاره و هر لحظشــ بشه گریه از درد ... 
یه چیزایی از گذشتتـــ بدونیـــ ... چیزایــ که اندازه چندین سال شکستتـــ کننـــ ... 
به علاوه مشکلاتـــ دیگه ای که گریه نمیزاره بنویسمـــ .....
تو اینـــ مرداب مشکلاتــــ گیر کنی و عشقت پیشت نباشه ... 
اگه حمیدمــ پیشمــ بود ... وقتی این همه غم داشتمـــ ... میرفتمــ کنارشــ ... سرمُ میذاشتمــ رو شونش و اندازه چند سالـــ گریه میکردمـــ و آروم میشدمـــ ولی پیشم نیستـــ ... اونمـــ کلی مشکلات داره ولی نه به اندازه منـــ ... منم زیاد بهش نمیگمـــ چون نمیخوام عشقمــ به خاطر من غصه بخوره ... خیلیـــ دلتنگه ... ناراحته از دوریمـــ ... داره تلاشــ میکنه شاید بتونه بیاد پیشمـــ ... ولی نمیشهـــ ...
از تعطیلات عید به بعد هیچی درس نخوندمـــ ... حس هیچ کاریو ندارمـــ ... دکترا میگنـــ دخترم افسردگیت جدیه ... شدیده ... تو هنوز جوونی ... حیقت نیست با این سنت اعصابت مثل اعصاب یه زن ۴۰ ۵۰ ساله باشه ... تو قراره مادر بشی ... همسر کسی بشیـــ ... ولی با این وضع روحیتـــ ...
دوستام و فامیلامونـــ میگنـــ شیوا چت شده تو ؟؟؟ کو اون شیواییـــ که همش میخندید ... انرژی کل فامیل بود ... وقتی میخندید صدای خندش همه خونه رو پر میکرد ... پیش دوستاش همش شاد بود و به درد و دلاشون گوش میداد و همه تلاششو میکرد تا مشکلشونو حل کنه ... ولی الان اندازه یه قطره هم انرژی نداره تا مشکلاتشو تحمل کنه ... ![]()
تو دانشگاه همه میگن شیوا تو چرا اینجوری شدی ... از صورتت غم میباره ... چرا نمیخندیــ ... چرا شوخی نمیکنیـــ ... حتی استادمونمـــ فهمیده شاگردی که تا سوال میکرد جواب رو حل شده نشونشــ میداد الان هیچ حسی واسه درسشـــ نداره ... دوستام همش سعی میکنن منو بخندوننـــ ولی میدونن که از ته دل نمیخندمـــ و حالم خوب شدنیـــ نیست ...
الان با حمیدمـــ میحرفیدمـــ ... با خونوادش رفتنـــ مشهد ... ازش خواستمـــ مامانمـــ رو دعا کنهــ ... گفت خیلی دلتنگه ... ولی میخواد این سری که میاد واسه اخرین بار باشه و بدون من برنگرده ... یعنی خونوادشو راضی کنه که باهم بیان و ... نمیدونمـــ تا چه حد جدیه ... ممکنه تا آخر تابستونــ باشه و ممکنه تا سالــ دیگه طول بکشهـــ ... اصلا قطعی نیستـــ و نمیخوام دلخوشی علکی به خودمـــ بدمــ و میگم : خدایــــا هرچی به صلاحمونه ....
دوستایـــ عزیزمـــ ببخشید اگه ناراحتتونـــ کردمـــ ... اصلا حالم خوب نیست ... ولی خواستم آپ کنم که نگرانم نباشینـــ .... یه مدتیـــ دیر به دیر میام نت ولی همیشه به یادتونمـــ ...
سر درد شدیدیـــ دارمـــ و نتونستم واسه آپم خبرتونـــ کنمـــ ... اگه تو لیست وبلاگ دوستان بودمـــ از اونجا میبینین و میاینــ پیشمـــ .... ... هرچ زودتر میام و نظرات قبلیتونمـــ میخونمـــ ....
میخوام ازتون خواهش کنمـــ برای مادرمـــ دعا کنینـــ ... دعا کنینـــ بتونن عملش کننـــ تا من یه دل سیر اون دستای مهربونشه بوس کنمـــ 
مرسیـــ رعنای عزیزمـــ " از آرزو لبریز " که برای مادرم آپ کردی ... مرسی که تو دانشگاه همیشه کنارمی و تنهام نمیزاریـــ و دردامو گوشــ میدی ... ( اسم وبلاگش تو لینکام هست )
با مشکلاتی که دوتاییمون داریمـــ این روزا یکم از هم دور شدیمــ ... دوتاییـــ خیلی خسته ایم ... دوریمونـــ زجرآور شده ... به قول حمیدم اگه همدیگرو ببینیمــ خیلی از مشکلا حل میشه ...
بازم ممنونمـــ عشقم که این ناراحتیا و غر زدنا و همه چیزمو تحملـــ میکنیـــ چونـــ میدونیـــ واقعا حالم خوب نیست و چقدر عذاب میکشمــ ![]()
تقدیمـــ به مامان عزیزمـــ که تا آخر عمرمـــ عاشقونه دوسشـــ دارمـــ 
![]()


آخه من به تو داداش میگفتم و اون لحظه ... تک دادیــ با 1000 بهونه تونستم از پیش مامانت , آبجیت , دختر داییات بیام ... به محدث اس دادم ... بیدارش کردم باهم اومدیمـ ... اون خبر نداشت و بهش گفتم دل درد دارم تا بتونم بیام پایینـ ... 
یکم خوردم ولی دیدم نمیشه و واقعا دل درد شدمــ ... اومدی از دستم گرفتی و تا تهش خوردیـــ ... مونده بودم چیکار کنمـــ ... دل درد شدی ... سرتو تکیه دادی به دیوار ... اس دادی : 
![]()
![]()

![]()
با تمامــ وجودمـــ دوستت دارمـــ همسلیــــ ![]()
3سالگی عشقمونـــ مبارکـــ ناناسمـــ ![]()

بقیشو نخونینـــ که , دارم حرف میزنمــ آهنگ عماد رو که نمیخونمـــ ...
6ماهــ و 3روز ... وایـــ که داریمـــ دیوونه میشیمـــ از دلتنگیـــ .. من که اصلا عید برام خوب نبود و نیستـــ ... چون هر روز و شبشــ گریه می کنمـــ .... حمیدمم زیاد حالش خوب نیستـــ ... ![]()
![]()
برنامهــ بچینمــ ...برم براش یه چیزی بخرمـــ ... یهو که نمیشهــ ...


♥... ادامهــ حرفامونــ ...♥
حمیدمـــ ... عشق منـــ ... نفسمـــ ... بهونه ی قشنگمـــ ... سال 90 داره تمومـــ میشهـــ ... با همه خوبی و بدیاشـــ ... 2سالگی عشق ماهم داره تموم میشه ... تو این سال روزای خوب و بد زیادیـــ باهم داشتیمـــ ... قهرامونـــ ... آشتیامونـــ
... گریه هامونـــ ... باهم بودنامونـــ
... ولی داره تموم میشهـــ ... با هر روزی که میگذره عشقم بهت چندین برابر میشهـــ حمیدرضا... با هر نفسی که میکشمـــ تو وجودم زنده میشیـــ ... 


عیدتـــ مبارکـــ همسر مهربونمـــ 
به اندازه همه دوست داشتنا دوست دارمـــ 


سلام دوستای عزیزمــــ ... آبجیا و داداشای گلمــــ ... همسلیا .. عشقولیا ... کلا سلامـــــ 
اومدمـــ آپ آخر سال 90 بنویسمـــ و برم تا بعد سال تحویلـــ 91 ... ایندفعه آپم یکم طولانیهــ چون میخوام خاطرات خوب و بد سال 90 بنویسمــــ که برامون یادگاریـــ بمونهــ ... البته بدارو نمینویسمـــ که بعدا یادمون نیاد و تجدید نشهـ ...
خوب بریم سراغ خاطراتمونـــ :
15 اردیبهشت : ساعت 20:30 حمیدم رسید تبریز ... اونروزا تو یه شرکت کار میکردمـــ ... 5شنبه بود و همیشه زود تطیل میشد ولی اون روز مدیرعامل گفت که کار زیاده و باید تا شب بمونیمــــ
... منم تقریبا همه کاره دفترشون بودمـــ از منشی و کارای دفتری گرفته تا کارای اداری و کامپیوتریشـ ... با 1000 بهونه تونستم مرخصی بگیرم و چون آشنا هم بود گفتم شنبه هم نمیام و پیچوندمـــ که این 2روز با حمیدمـــ باشمــ ... تو راه کلی خوراکیـــ که حمیدم دوست داشت براش خریدمـــ ... رسیدم خونه و کلی حوشگل کردمـــ
... یه شام خوشمزه درست کردمـــ (لوبیا پلو) ... مامان و آجیمـــ فقط میخندیدنــ که تو چرا انقدر حولیـــ ... حمیدمـــ اومد و به آجیم سپردم مامیو بپیچونه .... همین که رسید پریدم بغلش
فقط نگاش میکردمـــ ... ( چون دوست خونوادگی هستیمـــ اجازه داشتم که اول بیاد خونه ) فرداش با دوستش اومدنـــ دنبالم و رفتیمـــ کندوان و تا عصر اونجا بودیمـــ ... یادش بخیر حمیدم واسم لقمه میگرفت و منم هی خودم واسش لوس میکردمـــ ...فرداش رفتیم ائل گلی اونم روز وفات که فقط پلیس بود ... همسریـــ گفت تو خانوم منی و هیچکس حق نداره چیزی به زنم بگهــ ... دستمو گرفت و با پرویی تمام از جلوشون رد شدیمـــ ... چه حالی داد زیر بارون قدم میزدیمـــ
..... اون 2 روز داداش سجاد و داداش موسی که دوستای دوره خدمت همسلی هستنـــ کلی واسمون زحمت کشیدنـــ ... دستشون درد نکنه ... ![]()
4 تیر : چند روز قبلش مریض شده بودم (آبله مرغان) و امتحانای یونی بود ... حمیدم دیگه سربازیش تموم شد و واسه همیشه از شرش راحتید ...
چه روزایی که دلتنگ بودیمـــ و گریه میکردیمـــ ... حمیدم دوست داشت واسه تولدم بیاد ولی نمیشد ...
13 شهریور : ساعت 4:30 بامداد ... با صدای زنگ موبایلم که مال همسلیمـــ مخصوصه بیدار شدمـــ ... با صدای نازش تولدمو تبریک گفتـــ و کلی بوس بوسیمــ کرد
... آخه 4:30 بدنیا اومده بودمـــ ... کلی لوسم کرد ... 
14 شهریور : ساعت 10 .. بازم صدای موبایل ... خانومم بدو برو دم در .. من
... درو باز کردم و دیدمــ داداش سجاد با یه دسته گل بزرگ واستاده پشت در
... 5تا شاخه گل رز که خیلی خوشگل بودنـــ ... حمیدم به داداش سجاد سپرده بود که برام بیاره .. بهترین کادوی تولدمــ بود .. ![]()

4 مهر : 7.30 صبح حمیدم رسید پیشمـــ ... واسش صبحونه آماده کردم و براش لقمه میگرفتمـــ ... یونیرو پیچوندمـــ بازمـــ رقتیم بیرون و کلی شیطونی کردیمـــ ... سر میز ناهار فلفل خیلی تند بود و دهن ناناسیم سوختـــ ... داداش موسی هم با ما بود .... شوشوییـــ شکمو منم کلی آش دوغ خورد...
9 دی : واسه تولد حمیدمـــ شال بافته بودمـــ که براش فرستادم و کلی پسندیده بود که شد بهترین کادوی تولدشـــ ... کل زمستون دور گردنش بود و میگفت فقط بوسش میکنهـــ ...
تا الان که 5ماه و 22 روزه که همدیگرو ندیدیمـــ ... حال 2تامونمـــ خیلی بده ... خیلی دلتنگیمـــ ... داغون شدیمـــ ... عیدم به احتمال زیاد عشقم نمیتونه بیاد پیشمـــ ... 
وایــــ بچه ها خیلی طولانیــ شد آرهــ ؟ شرمنده دیگه ولی بازم هست بخونینـــ 
دوستای گلمـــ سال 90 برای من و حمیدم زیاد سال خوبی نبود ... ولی خدارو شکر با همه دعواها و دلخوریا با هم خیلی خوبیمـــ و بیشتر از همیشه همدیگرو دوست داریمـــ .... اینو فهمیدیمـــ که هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه مارو از هم جدا کنه ... تا تهش وایسادیمـــ ... ![]()
امسال کلی دوست جدید وبلاگی پیدا کردمـــ که بیشتروشون مثل من و حمیدمـــ عشقولینـــ .... 

خدایـــــــا ... خدای مهربونــــ تو سال جدید مشکل همه بنده هاتو حل کنـــ ... بهشون صبر و انرژی بده
خدایـــــــا ... خدای عزیزمـــــ همه مریضارو شفا بده
خدایـــــــا ... خدای بخشندهــ خیلیا مثل من و حمیدمـــ عاشقن و میخوان به هم برسنـــ ... اگه صلاحمونه خودت یه کاری واسمونـــ بکنـــ ...
خدایــــــا این آجیـــ ها و داداشایـــ گل من هر کدوم یه آرزویی دارنـــ ... کمکشون کن به آرزوهاشون برسنـــ
خدایــــــا نزار تو دل کسی غم بیاد ... آرزوم خوشحالی دوستای عزیزمهـــ ...
خدا جون ... میدونی مشکل من و حمیدم چیه ... میدونی پاک و صادقانه همدیگرو چقدر دوست داریمـــ ... کمکمون کنـــ ... خواهش میکنیمـــ کمکمون کنـــ ...
دوستای گلمـــ ایشالا که سال جدید براتون سال خوبی باشه یا کلی عروسیـــ
.. بلند بگو ایشالا ...
پ ن : آجیـــ گلمـــ ... میترای عزیزمـــ واسه من و همسلیـــ یه قالب خوشگل ساخته ... واقعا خیلی نازه ... کلی زحمت کشیدهـــ ... قرار بود واسه عید که قالب عوض میکنمــ اونو بزارمــ ... ولی دیشب دیدمـــ با مطالبم جور نیست یعنی متنام اینور اونور شد .... کلی نالاحتـــ شدمـــ آخه کلی دوسش داشتمـــ ... حالا آجیـــ هروقت اومدی بهم خبر بده باهم درستش کنیمـــ ... دستت درد نکنهـــ ... عید خوبی داشته باشیـــ 



| Desiner: lady skin |




















